X
تبلیغات
رایتل

خیال است یا واقعیت...

چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 12:18 ق.ظ

یک وقت هایی مرز خیال و واقعیت تشخیص نمیدم! تا حالا زیاد هم اینطوری شده ام!راه خاصی هم برای درمانش ندارم!همینطوری قاطی میشن باهم!البته هرچقدر بیشتر پای نت باشم یا فیس بوک این حس مجاز و خیال و اینها پررنگ تر میشود... 

بعد شاید بعد از یک خواب شبانه! یک اتفاق یک برنامه ی تلوزیونی یک تلفن و...برگردم به روزمره به زندگی واقعی! شاید این اتفاق زمانی برام پررنگ تر شد که دکتری گفت فلان قرص رو نخور،توهم میده به مرور زمان...هرچند دکتردیگر گفت  اصلا اینطوری نیست ...ولی خب شاید تلقین باشد ...

 

باید به خودم یاداوری کنم زندگی واقعی همین است که تصمیم گرفتم این ترم را کلاس نروم! اینکه ن امشب عروسی بوده! اینکه ف درگیر پایان نامه است ،اینکه این روزها چقدر با این دو دوست عزیزم هستم توی زنگ ها و اس ام اس ها ...اینکه دلم برای شبنم کامنت گذار تنگ شده برای تیراژه هم و برای چندنفری که قرار است هم را ببینیم!  

باید یاداوری کنم واقعیت این است که دلم میخواد وقتی پیدا شود بروم باشگاه، که دلم میخواد باخیال راحت بشینم بافتنی ببافم بی هدف، 

واقعیت همین بیرون رفتن امشب بود که چقدر خیال کردم ادمها دورند غیرقابل دسترس غیرواقعی و خارج از حس 5گانه ی لمس ..  

واقعیت همین س هست که زمینشان فروش نمیرود و چکشان برگشت خورده و امروز روزه گرفته ست ...

واقعیت همین گشت ارشاد لعنتی است که باز برگشته به ونک و میدون ولیعصر! 

واقعیت همین اسلحه های شیمیایی ست که فرود میاید روی سوریه!  

واقعیت همین "هیس،دخترها فریاد نمیزنند" شلوغ است که جلوی سینمایش صف بود امروز... 

همینکه دلم میخواهد ببینم این فیلم را ولی تنهایی ،همچنین دهلیز را ...و گذشته را ...

واقعیت همین ویزیت 30هزار تومنی دکتر است که وقتی تنها 3دقیقه پیشش هستی و دلت میخواهد بگویی ویزیت رو با وقتی که میگذاری تنظیم کن هرکس بیشتر خب ویزیت هم به همان نسبت بیشتر ... 

واقعیت همین پلاکارد بزرگی است نزدیکی های انقلاب که عکس 3کوهنورد را زده است همان ها که ماندند لای برف ...انها که هنوز فکرشان هم اتشم میزند ...  

واقعیت همین خانه ی مشیرالدوله  است که حراج شده است 12میلیارد که چقد دلم میخواست میشد روزی را طی کرد داخلش که چقد دلم میخواست بتوانم نگه دارم این مکان ها را ...که دست ما کوتاه و...

واقعیت همین دخترک فال فروش است که با همه گرم میگیرد دم رستوران ...که انروز ن را بغل کرد ...همان درختان سرسبز ولیعصرند که هی نگاه میکنم ببینم جای کدامشان خالی است همان ماشین های شاسی بلند و همان ادمی که لای اشغال ها میگردد...  

همین که امروز جواب ارشد امد و 3سال پیش خودم منتظر جواب بودم ...که چقد خوشحالم از فضای اون درس و دانشکده جداشده ام ...که تصمیمم برای ادامه ندادنش جدی است بدون اما و اگر... 

همین ادم های توی مترو که دم به ثانیه عوض میشوند و میبینی در عوض 20دقیقه 15نفر فروشنده امده ند همه سنی ...

واقعیت همان عمه ای است که تازه از امریکا برگشته و میگوید انجا سراب است میگوید هرکسی اینجاست هوای انجا دارد و هرکس انجاست هوای اینجا... 

واقعیت همین مادربزرگی است که عمه میگوید یک چشمش در اثر دیابت بیناییش را از دست داده! 

واقعیت همین مدادهای رنگی ند که هنوز تراشیدنشان حالم را جا میاورد ... 

همین لیوان چایی که چقد الان دلم میخواهد و نیست ... 

همین کاری است که دوست ندارم ، همین خستگی ست که میبردم به سمت خواب ، همین کارهایی ست که لیستشان جلویم هست ...

 

بعدا نوشت: واقعیت همین همسایه ی ...است که کف دستشویی ش را درست نمیکند و طلبکار هم هست وقتی میگویی استفاده نکن ،دارد نم میدهد به پایین ...همین دعوایی است که کردیم با این همسایه ،همین لرزش تمام بدنم هست ،همین تنفر است از او و دختر تخسش که مرا متنفر کرده از همه ی دختر بچه ها از همه ی ح......همین سردرگمی امروز من است که کشاندنم به امام زاده صالح و مترو و 7تیر ...همین استیصال است و روی busy گذاشتن خطم  که از محل کارم نتوانند تماس بگیرن  ...همین فحش هایی است که مانده ست نوک زبانم ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کد قفل کردن راست کلیک