X
تبلیغات
رایتل

گفتم ها...

پنج‌شنبه 11 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 11:04 ق.ظ

هرچه قدر پردغدغه تر و خسته تر باشی دلت بیشتر نوشتن میخواهد و در پی ش سبک شدن و رهاشدن ! به همان اندازه نوشتن سخت تر میشود! 

یک هفته ست خیلی اتفاق از سرگذرانده م ٬فکر میکنم حتما خیلی بیشتر از یک هفته هست!؟ 

اقدام برای یک کارداوطلبانه ٬ اقدام در جهت کنارگذاشتن کار فعلی که نتیجه نداد و همچنان متاسفانه مشغولم٬شروع مجدد کلاس زبان با یک روش کاملا متفاوت و سخت تر و زمان بر تر٬ دیدار یک دوست قدیمی٬ امدن مهمانی ناخوانده و یکی دوروزی ماندنش٬صحبت تلفنی بلند مدت با چنددوست فعلی !شروع درگیری با یک قضیه ی احساسی و...٬صحبت طولانی و دغدغه های جدید با خانواده و ...٬استخراج مقاله از پایان نامه٬ارسال چند کار قبلی به یک جشنواره که باید اصلاحش را هم کنم ... 

همه ی اینها برای من زیاد ست ! خیلی هم زیاد!من آدمِ این همه ادم(انسان) حضور ادمها و شلوغی و اینها نیستم! اینطوری که میشود از زندگی مطلوبم فاصله میگیرم! 

نه کتابی نه آهنگی نه عکسی نه نوشتنی نه فکرکردنی... 

اینطور که میشود زندگی ادم به لعنت خدا هم نمیارزد میافتی توی یک سرسره که فقط هلت میدهد و هی دست و پا هم بزنی باز درحال سقوطی... 

دلم ارامش میخواد!  

 


 از اینجا به بعد رو چندروز قبل نوشتم و در قسمت پست موقت بوده که الان در ادامه ش فقط اضافه میکنم:  

*یک وقت هایی یک شرایطی رو گاهی آدم دوست داره براش پیش بیاد ،بعد وقتی اون شرایط پیش میاد میبینی عجب غلطی کردی با این آرزویی که داشتی ...الان تقریبا توی اون شرایطم !    

 

دو نوشته ی بعدی که مینویسم از خودم نیست اولی متنی از مینا بهرنگ هست و دومی از ریحان ریحانی

 

*لحظه های اضطراب متبرّک ترین لحظه های وجود آدم است. اگر آدم ها قَدر این لحظه ها را می دانستند آن وقت شاید برای لحظاتی جهان به مراقبه می نشست. برای لحظاتی دیگر کسی زار نمی زد. حرف نمی زد. کتاب نمی خواند. موزیک گوش نمی داد. به دنبال مسکّن نمی گشت. دعا نمی خواند. فرار نمی کرد. در خود می ماند، با اضطراب می آمیخت و گوش می سپرد. شاید به یگانگی، بیگانگی خود تَن می داد. برای لحظاتی زندگی متوقف می شد و آدم ها به نقطه ی شروع بازمی گشتند. جهان از نفس نفس زدن می افتاد.  

مینا بهرنگ

  

*"دیوار". بله همین کلمه: دیوار. انگار این کلمه بیشتر از هر کلمه ی دیگری که می شناسم دستخوش تغییر شده است. دیوارِ ِ واقعی، نه دیوار ِ فروغ، نه دیوار پینک فلوید، نه دیوار ِ برلین، بلکه دیوار ِ همسایه ی دیوار به دیوار، آن دورترین تصویر ِ دیوار در ذهن ِ من، آن زمان که "صفیه" زن ِ "عسکر"، با چشم های هراسیده و گریان، تنش را از آن بالا کشید و رو به خانواده ی جوان و هنوز کم جمعیت ِ ما، که توی حیاط مشغول خوردن صبحانه بودیم گفت: "عسکر مُرد! به فامیل ها خبر بدین." آن وقت ها دیوارها قطور و بلند بودند و مرگ ها هولناک. بعد کم کم دیوارها نازک تر شدند، و حتی از بین رفتند و از معنای خودشان تهی شدند. حالا ما در فیس بوک زندگی می کنیم، دیوارهایمان به جای پناه دادن و پنهان کردن، تبدیل شده اند به جایی برای نمایش دادن. دیوار دیگر نه حافظِ زندگیِ ِ خصوصی، بلکه دروازه ی ورود به عرصه ی عمومی است. حتی وقتی در چهاردیواری ِ خانه ات نشسته ای، می توانی داخل خانه و زندگی ِ بقیه را ببینی. می توانی خشم و عشق و احوالات بقیه را ببینی، می توانی از همه چیز خبر داشته باشی یا دست کم از بسیاری از چیزها، چیزهای غیر ضروری. (اصلا مگر چیزهای ضروری واقعا چقدر ضروری هستند؟). اینهمه خبر مرا می ترساند و در عین حال مرا می کِشد با خودش، دیگر انگار بی خبری، خوش خبری نیست بلکه نابودیست. این هم شاید از آن دست نگرانی های از سر ِ شکم سیری باشد اما نگران باشیم که دیوار می رود، که به تبع ِ آن، "در" هم می رود، نامه می رود، دلتنگی می رود. بی خبریِ عزیز می رود و هی سردمان می شود. سردِ سردمان. 
 ریحان ریحانی 
 
 

 

* لینک پست قبلی یادمان نرود

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کد قفل کردن راست کلیک