X
تبلیغات
رایتل

ازدواج و...

جمعه 8 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 02:04 ب.ظ

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!...و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جُک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را آتش می زنم!!! 

مادر ِ من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی ماده ای که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس" زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید...مرا ببخش! 

 

این متن رو جایی خوندم،دوستش داشتم ... 

 

 

خطاهایی را بخشیده ام که تقریبا نابخشودنی بودند.تلاش کردم تا جایگزینی برای افراد غیرقابل جایگزین پیدا کنم،
و افراد فراموش نشدنی را فراموش کنم...به دست افرادی که انتظارش نمی رفت دچار یاس شدم،
ولی افرادی را هم ناامید کردم......کسی را در آغوش کشیدم تا پناهش باشم.موقعی که نباید ، خندیدم...دوستانی ابدی برای خویش ساختم.دوست داشتم و دوست داشته شدم..ولی گاهی اوقات هم پس زده شدم.دوست داشته شدم و بلد نبودم دوست داشته باشم.فریاد کشیدم و از این همه خوشی بالا و پایین پریدم.با عشق زیستم و وعده هایی ابدی دادم،
ولی بارها قلبم شکست...با شنیدن موسیقی و تماشای عکس ها گریستم...تنها برای شنیدن صدایی تلفن کردم...عاشق یک لبخند شدم...قبلا تصور میکردم که با این همه غم خواهم مرد،
و از اینکه شخص بسیار خاصی را از دست دهم،
می ترسیدم (که از دست هم دادم)...ولی زنده ماندم ، و هنوز هم زندگی می کنم!و زندگی ... از آن نمیگذرم...و تو ... تو هم نباید از آن بگذری...زندگی کن!آنچه واقعا خوب است،
این است که با یقین بجنگی،
زندگی را در آغوش بکشی،
و با عشق زندگی کنی...و شرافتمندانه ببازی و با جرات پیروز شوی.چون دنیا متعلق به کسانی است،
که جرات به خرج می دهند...زندگی برای این که بی معنی باشد،
خیلی خیلی زیاد است...!
چارلی چاپلین

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کد قفل کردن راست کلیک