تمام مدت کلاس دیروز حواسم پی لاک خوشرنگ و سرخابی دخترک رفته بود،همینطور نگاهم مانده بود در میان بالا و پایین کردنهای دست ان یکی دختر با لاک صورتی اش ٬انگشت ها وناخن های بینهایت زیبایی داشت ، همینطور پی کفش های فانتزی معلم و بلوز بنفش با ایکون خنده و نگین های دور لباسش ،دلم میخواست میتونستم همون موقع از همشون عکس بندازم !بعد هم تماما محو زیبایی و ظرافت مخصوصا صورت معلممون شدم ،که خدا گاهی برای بعضیا چقدر سر,حوصله بوده و بادقت نشسته به طراحیشون ...
دلم میخواست شاید یک مجله ی زیبایی داشتم که صاحب امتیازش بودم یا نه شاید یه کار معمولی تری توی این نشریه داشتم ولی فقط توش میشد عکس های خوشگل گرفت و قاب کرد به اون مجله و انتشارش داد ...
دلم میخواست شاید عکاس بودم و رسالتم ثبت زیبایی های دنیا بود...
*هنوز دلم میلرزد ...
ظهری وقتی رسیدم خونه و بعد از خواب عصرگاهی یک سره خواجه امیری میخواند با یک لحن با یک آهنگ ، "کسی نمانده پابه پای من " اول روی اسپیکر و الان توی هدفون ...
شاید اگر قرار باشد روی زندگیم اهنگ بذارم همین رو میذارم ... (+)
دیشب بارونش عالی بود ...
۱-امروز قرار بود برم برای کارم بیرون ٬ خب از اونجایی که حسش نبود ٬نرفتم !
۲-خیلی دوست دارم این ترم زبان رو کنسل کنم ولی از اونجایی که ۲جلسه ش گذشته و حس اینکه برم یک دروغی سرهم کنم که بتونم پول این ترم رو به ترم دیگه واگذار کنم ٬مجبورم برم دیگه ! و برای اینکه بتونم خودمو تا اون موقع راضی نگه دارم به خودم وعده میدم که ترم بعد نرم! یعنی شهریور رو!
۳-من همیشه از اونها هستم که وقتی یه چیزی به فکرم میافته حتما باید مقدماتش رو براورده کنم و بعد تندی میرم وسایلشو میخرم و اینها٬تا زمانی هم که حسش نباشه دست به اون کار نمیزنم تا حتما یه کار خوب ازتوش دربیاد ولی بعدش برای یکی دوباری این کارو انجام دادم اون غلیان درونیش میخوابه و همه ی وسایل بیخودی میافتن کنار! نمونه ش؟ هزار تا مثال و نمونه دارم از این وضعیت : کوبلن-گلدوزی -نقاشی روی شیشه-خرید گواش و رنگ روغن و پاستل گچی و مدادرنگی وشابلون پارچه-نخ کاموا و میل-.کارین سفید و سورمه ای و کاغذ پوستی،قلمو در انواع و اقسام،سفال..خاک و خمیربازی.. -خرید مجله ی بوردا و ژورنال های دکوراسیون و منزل -۴۰تیکه درست کردن-بافتنی-کلاس اروبیک-کلاس رقص-کلاس نقاشی-کلاس طراحی-کلاس طراحی معماری داخلی دکوراسیون-کلاس طراحی نقشه ی فرش-آرایشگری -کلاس گرافیک عمومی و فتوشاپ و کورل و ای سی دی ال-.... و باتوجه به این شناختی که از خودم دارم دیگه به زور جلوی خودم رو گرفتم که دمادقیقه نرم کاغذکادو و عکس برگردون بگیرم برای فکر های بعدی و همینطور کلاس قالی بافی-جواهرسازی و...نرم!البته یک وقتهایی کلاس کارت پستال سازی رو دوست دارم امتحان کنم!
۴-چندوقتی که توی فیس بوک بودم و اینها قبل و بعدش فهمیدم من شدیدا به عکاسی علاقه دارم یعنی شک ندارم توی زندگی قبلیم یا بعدیم یا شاید همین تهش شاید عکاس بشم!
یک استادی ماداشتیم میگفت ادم توی هررشته ای باشه از ارایشگری تا حالا هررشته ای -رشته مهم نیست ٬مهم اینه که توش اول باشیم!
خب این حرفم رفته بود توی فکر من عین چی! از اونجایی که من تیپ شخصیتیم کلا به کمال طلب نزدیکه متاسفانه ! شدیدا این حرفو چسبیده بودم و فکر میکردم باید توی هرزمینه ای هستم اول باشم !کلا ما خانوادگی این مریضی رو داریم یعنی شاید ارثی باشه مخصوصا از طرف خانواده ی پدری!
حالا حرفم این هست که ما کلی نقاش-خیاط-ارایشگر واستاد و عکاس و...داریم خب همه که نمیتونن اول باشن٬ اخه این چه حرفیه ! واقعا بعضی وقتها بعضی حرفا زندگی ادم ها رو تحت تاثیر قرار میدن یا به جهت بدی سوق میدن ٬کاشکی مواظب حرفامون باشیم مخصوصا وقتی در جایگاه یک اموزنده هستیم!
خب هزار تا عکاس داشته باشیم! همه که نمیتونن اول باشن!اصلا اول باشن که چی؟ پس تفاوت ادم ها چه معنی داره ! اصلا چرا باید توی همه ی زمینه های زندگی مثل خر رقابت کنیم! خدارحمت کنه اون نویسنده ی بابالنگ درازو که از زبون اون میگفت زندگی ٬مسابقه ی اسب دوانی نیست! به والله ...نیست! قرار نیست همه ازدواج کنن٬همه بچه دار بشن٬همه مهاجرت کنن٬همه توی یک سنی به یک مقامی٬شغلی٬جایگاهی برسن!همه هی فکرکنن باید تمام مدت زندگیشون کار مفید کنن! که وقتی درس نمیخونن کلاس نمیرن اهنگ گوش میدن یا پای نت هستن زندگیشون به بطالت بگذره! ادم ها باهم فرق میکنن!
نسخه نویس یکسانی نباشیم!!
5-ادم باید یک روز بیاید از لذتهایش بنویسد
که یکیش همین وبخوانی و وب نویسی است ...یکیش هم اهنگ گوش دادن است و یکیش اینکه ادم دلش مردن نخواهد!
6-چندروز پیش اول همون کتابی که مختصری توی پستهای قبلی توضیح دادم درموردش نوشته بود اگر بخواید روی زندگیتون یک اسمی بذارید که توصیف کننده ی زندگیتون باشه چی مینویسید؟
خیلی فکر کردم ولی شاید تا به اینجاش بیشتر فکرم این باشه: در جستجوی معنا...
7-این را امروز جایی خوندم:
می دانیم که ادبیات چیزی یاد نمی دهد.ادبیات فراتر از این حرف هاست. هیچ کس نمی خواهد با خواندن رمان و داستان کوتاه چیزی یاد بگیرد.خواندن ادبیات تجربه ای ست فراتر از آموختن،فراتر از تحقیق و تتبع و فراتر از وقت گذرانی.ادبیات حدود را در هم می ش...کند، نگاه تازه ی ما به جهان ابعاد گم شده و بکری را در برابر ما می گشاید. ادبیات حتا وسیله ی در هم شکستن حدود و قالب ها نیست. چیزی ست فراتر از وسیله و فراتر از همه ی حدود که در هیچ قالبی نمی گنجد. ادبیات غایت آمال ماست، عالی ترین محصول زندگی و مقصود و معبود ماست...(برگرفته از پیشگفتار تاریخ بیهقی، با ویرایش جعفر مدرس صادقیِ عزیز که با رمان ها و داستان هایش شب های خوشی داشتیم...)
8-این روزها یادش که میکنم بعد از کلی احساس لطیف،اخرش میگویم گور پدرش ...
بعضی ادم ها میگردند و میگردند و از دل خاطراتشان بولدت میکنند و بیرونت میاورند،که چی؟ معلوم نیست برای چی؟ دلشون تنگ شده؟ پس چرا گمت کردن؟
من فکر میکنم اگر یه رابطه ای یا ارتباطی جلو نمیره ،کات میشه و تموم و اینا؟ تنها به خاطر درک این موضوع ساده ست که عمر و تاریخ انقضای اون ارتباط تو بگو 2ساله یا 20 تموم شده!
یکی دیگر از بدی های فیس بوک دقیقا همینه! که ادم ها رو از گور خاطرات پیدا میکنه و میاره بیرون.
ادم هایی که باید تموم بشن یا ادم هایی که باید برن ،نباید در رفتنشون تعلل کرد ،باید خدافظی کرده یا نکرده رهاشون کرد!
*س حالش خوب نیست،پول خانه شان جور نشده و زمینشان فروش نرفته، حال باباش هم خوب نیست ...
*من؟ من ادم قورباغه ت را اول قورت بدهی نیستم، من ادم اینکه کارهای سخت را بکنم و شرش کنده شود و در پی اش یک نفس راحت بکشم نیستم ،وقتی سرم شلوغ تر باشد و هی دغدغه هایم روی هم سوار شوند،فقط طولش میدهم ،اینقدر کشش میدهم م م م فرسوده که شدم میروم سراغش ،قبلش خودم را هی مشغول میکنم،به زمین و زمان فکر میکنم به جز همان اصل کاری...
کسی راست میگفت که وقتی چسب زخم لازم میشوی یا باید نزنی یا میزنی به موقع بکنی اش ،هرچند دردناک ولی خب من چندروزی مدارا میکنم هی از ترس درد ها ،میگذارم چسب ها بمانند ...یکوقتی میکنم ولی دیگر دیر است با فکری خسته تر...
دوتا پست منتشر نشده بعد از اخرین پست روی این میز کار بلاگ اسکایی باقی مانده!
از شنبه که امتحان زبان دادم و شبش از زور سردرد و مسکن و دل درد ،کارم به سرم زدن رسید!
از یکشنبه ای تا همین امروزی که هی کٍش امدم لابه لای کارهایم! کارهای شغلی منظورم هست! از همین چندروز پیش که احساس کرده ام هرلحظه ادم گریزتر شده ام ...از همینروزهایی که دوشبش احیا بود و شب اولش را زود خوابیدم و شب دومش هم قرصامو دیر خوردم و نشستم پای کارهای شغلی!
بعد لابه لایش امدم سرک کشیدم به این خانه و دو،سه خط نوشتم و بعد فرار کردم! تا همین دیروزی که ناباورانه بعد از کلی معطلی "چطور به اینجا رسیدم" باربارا رو تموم کردم!
تا همین حرفای رد وبدل شده م با اندک دوستان! تا همین نقاشی روی شیشه که جالب نشد و دوستش ندارم و صرفاا برای وصل شدنم به حیات کشیدم ! برای وصل شدنم به دنیا! تا همین دیروزی که عکس های بچگی رو مرور کردم! تا همین مهمونی دیشب که حوصله م نیامد و نرفتم! تا همین اهنگ هایی که گوش دادم و سی دی ای که رایت کردم!
تا همین کارها..تا همین فیلم ها...
فکر میکنم افسردگی مال ادم های طبقه ی متوسط هست و بعدش کمی هم برای طبقه ی بالا! واگرنه که طبقه ی پایین 8ش هم گرو 9ش هست و سرش به دردها و نان, شب و مریضی و اینها...
بعد فکر کردم باید کمی از فیس بوک و نت و عکس ها و ادم های فانتزی توی دنیای مجازی فاصله بگیرم! بعد فکر کردم قطعا دوست ندارم توی مثلا 10سال اینده فکر کنم چه کارهایی میتونستم توی دهه ی 20زندگیم بکنم و نکردم و بعد بشینم به حسرت و اه و... هیچ وقت هم از ان ادم ها نبوده ام که فکر کنم کار میکنم و میکنم و میکنم تا 40سالگی بعدش مینشینم به استراحت ...
میدانید فیس بوک خیلی جذاب است خیلی خوبی ها هم شاید داشته باشد ولی هرچه که باشد اخرش هیچچی نیست! یکسری نوشته و مطلب دزدیده شده است که هرکسی از یک کتاب و امثالهم کش میرود بعد بقیه میخوانند و دچار توهم میشوند که ان کتابها را خوانده ند و فلان و...
یکسری عکس است یکسری ادم است که سروته شان هیچ دوستی عمیق و شدیدی را به سرانجام نمیرساند! عکسها و دوستی ها و کامنت ها و لایک هایی است که ادم را فقط به این میرساند که لابد همه چیز خیلی اکی و خوب است و اینها ! ولی هیچچی نیست!
یکسری ادم که حتی عکسها و فیگورهایشان هم شبیه هم میشود بعد زندگیشان ! هی انگار از روی دست یکدیگر کپی میکنند و...حتی بغل کردن هایشان ،بوسیدنشان را هم میاورند توی فیس بوک ...حداقل کاش واقعی باشد ...
سعیم این است کمی از این دنیای فانتزی مجازی دور شوم و کمی بیشتر روی زمین پا بگذارم!
دوباره باید برگردم به چیزهایی که با حواس 5گانه مان در ارتباط است هرچند اگر بینایی ش ،شنوایی ش ،بویایی ش و چشایی ش یافت شود ولی به همان میزان باید لامسه ش هم باشد...
چندروز پیش که رفته بودم برای دکتر، وقتی حرف زدم و اینها،اخرش گفت اگر این قرصها رو الان که داری میخوری ادامه بدی تا 40 نمیرسی!
بعد گفت شنا برو ،با ادم ها حرف بزن ،ورزش کن ...
از دیروز کتاب زندگی نزیسته ات را زندگی کن رو دارم میخونم ...البته بیشتر برای کسایی نوشته شده که توی دهه ی 30زندگیشون هستن!
فکر میکنم فرار از زندگی و استراحت و اینها برایم کافی بوده و دیگه وقتشه یکم واقعی و جدی به زندگیم فکر کنم ! بعد از شاید 8ماه ...
* هشدار ها:
در مصرف اب ،انصافا باید صرفه جویی کنیم ! چندروز پیش توی فیس بوک دیدم روی یک اب معدنی خارجی حدیث حضرت محمد ثبت شده: در مصرف اب صرفه جویی کنید حتی اگر کنار رودخانه ای پراب هستید...
* جایی خوندم یکی از راه های دزدی این روزها پرتاب تخم مرغ به سمت شیشه ی ماشین هست، در این زمان اصلا از اب و برف پاک کن استفاده نکنید چون غلیظ میشود و دید رو تا 90درصد کاهش میده و زمینه ای میشه برای دزدی ، بذارید شیره ی تخم مرغ خود به خود جمع و خشک میشه بدون اب ...
*امشب رو اگر قبول دارید و یا نه ،در هرصورت التماس دعا...
*زن , روی بک گراند هنوز پشتش به من است و روبه دریا ایستاده ،یک نگاهم برنمیگردد مرا نگاه کند،توی فکرهای خودش هست ! هنوز هم خودش را بغل کرده و موهای بلندش هم آشفته ...
*نمیدانم چه حکمتی است که هرچه خاکبرداری و خالی کردن بار و اینهاست عدل میگذارند نصفه شب ! آسوده خوابیدن هم دعا میخواهد ...
* یکی از دخترعمه هام 4سالی از من بزرگتر است ، 6سال است هم رفته است آمریکا، حالا آمده ست درخواست دوستی داده توی فیس بوک،چندروزی هی فکر کردم ،این همه فاصله افتاده ست اینهمه دوری ،حالا زنده کردن خاطرات چه معنایی دارد؟
درخواستش را تایید کردم منتها به خاطر اینکه من توی فیس بوک خود واقعی ام نیستم! یعنی فیس بوک مثل یک ویترین است فقط برخی چیزها را نشان میدهد ولی وبلاگ ...
* خب آدمی ست دیگر ،گاهی هم حسودی میکند ...(*) و (*)
گزارش یک کوهنورد آمریکایی
من کوهنوردان ایرانی را دیدم
اسکات یووری
تازه از هواپیما پیاده شده ام. هنوز خسته هستم و کمی از زمانی که سفرم را آغاز کردم، سبک تر شده ام و دارم تلاش می کنم که به زندگی عادی بازگردم. دلم برای همسر، خانواده و دوستان عزیزم تنگ شده بود و از همه شما برای پیام های تشویق آمیزتان ممنونم. سفر سختی بود با همه عناصری که در یک سفر بزرگ وجود دارد. متاسفانه این بار عنصر مرگ بر این سفر سایه انداخته بود.
روز 16 ژوئیه سه نفر از اعضای تیم ایران که با هم کوهنوردی می کردیم در یک اقدام باورنکردنی راه جدیدی برای رسیدن به قله برود باز کردند. این یک دستآورد عظیم برای این کوهنوردان با استعداد ایران بود که از سال 2009 بر روی این مسیر کار می کردند. شادی این دستآورد اما، دیری نپایید. کوهنوردان ایرانی موفق نشدند طبق برنامه پایین بیایند و چندین شب را در ارتفاع 7800 متری گذراندند. از کمپ های پایین تر برایشان کمک فرستاده شد اما تلاش برای نجات آنها موفقیت آمیز نبود.
من در سکاردو بودم که خبر را شنیدم. با قلبی مملو از غم، سه دوست خیلی خوب را از دست دادم. در این سفر گمان نمی کردم دوستی پیدا کنم شاید فقط کسی که با او هم طناب بشوم. اما دوستی ها در مکان ها و موقعیت های عجیب و غریب شکل می گیرد. تیم ایران را افرادی با توانایی های فردی بسیار بالا تشکیل می داد. من هفته هایم را در قراقروم در سایه دو غول گذارندم: کوه ها و انسان ها.
با کوهنوردان ایرانی روز 10 ژوئن در اسلام آباد آشنا شدم. برای گرفتن مجوز و کمپ مشترک اقدام کرده بودیم. همگی نشسته بودیم و در مورد اینکه حمل و نقل به سکاردو چگونه خواهد بود، حرف می زدیم. یکی از کوهنوردان تیم ما مجبور بود ویزایش را تمدید کند و یکی دیگر از افراد تیم ما چمدان هایش نرسیده بود. انتظار نداشتم که تیم ایرانی بجای اینکه هرچه زودتر خود را به کوه برساند، برای ما صبر کند. اما، خیلی زود دریافتم که کوهنوردان ایرانی انسان های خوش قلب، دوست داشتنی هستند که به فکر دیگران اند. از آنها پرسیدم که مشکلی نیست اگر چند روز صبر کنند و آیدین بلافاصله جواب داد:« مشکلی نیست. ما می توانیم صبر کنیم، هر کاری که باید انجام بدهید.»
این سفر سختی های زیادی داشت. ما مشکل مجوز صعود داشتیم و بجای پرواز باید از راه زمینی به سکاردو می رفتیم، اما بعنوان یک تیم واحد بر تمام مشکلات غلبه کردیم و نه بعنوان یک فرد. این برای کسانی که تنها چند هفته با هم بودند، غافلگیر کننده بود.
زندگی در کمپ اصلی با کوهنوردان ایرانی، فوق العاده بود. من از آنها یاد گرفتم چطور به زبان فارسی غذا را تعارف کنم و تشکر کنم. من هم به آنها همه اصطلاحاتی که به لهجه کالیفورنیایی می دانستم، یاد دادم. آنها مواد غذایی زیادی از ایران آورده بودند، پنیر، گوشت، ترشی، ماست، میوه خشک و آجیل. این تنها غذای آنها برای سفرشان بود و مجبور نبودند آن را تقسیم کنند. اما آنها بسیار دست و دلباز بودند و دلشان می خواست ما با آشپزی کشورشان آشنا شویم از ما می خواستند غذا هایشان را بچشیم.
آنها همین بخشندگی را در کوه داشتند. یکی از کوهنوردان تیم ما، برایان، نزدیک کمپ 1 دچار سانحه شد. پای او از شش قسمت شکست. مجتبی از کمپ 3 پایین آمده بود و بسیار خسته بود با این وجود به برایان کمک کرد تا او را نجات بدهد.
من آنقدر خوش شانس بوده ام که به کشورهای مختلف بروم و با آدم های مختلف آشنا شوم. بعضی از این آدم ها خوب بودند، بعضی ها بد و در موارد نادر به افرادی بر خوردم که یک حس قوی از خوب بودن در من برانگیخته اند، چیزی شبیه به نور سپیدی از شادی. این آدم ها بسیار کمیاب هستند و همان کسانی هستند که دنیا را بدل به جای بهتری برای زندگی همه ما می کنند. این افراد چنان کمیابند که اگر تعداد کمی از آنان از دست بروند تاثیر منفی بزرگی بر زندگی ما می گذارند. آیدین، پویا و مجتبی جزو همین افراد کمیاب هستند. دنیا روح جوان این سه نفر را کم می آورد؛ من هم. آنها دوستان من بودند و من از رفتن آنها غمگینم. قلب من با خانواده ها و دوستانشان است. تیم ایران همگی افرادی با استعداد و شخصیتی بزرگ بودند. آنها بازتاب بی نظیری از کشورشان بودند.
(درحال نوشتن بودم که شنیدم که رامین، افشین و انجمن کوه ایران تصمیم گرفته است به جستجو ادامه بدهد که خبر خیلی خوبی است!! من فکرم را با آنان همراه کرده ام و امیدوارم وقتی بچه ها نجات پیدا کردند، خودشان این متن را بخوانند.)
مطلب زیبای آیدین بزرگی قبل از فتح قله ...