نگاه من ...

آدم ها ،گاهی ،به سادگی مدیون هم میشوندددد... 

 

 

همینطوری صفحه ی آپ شده ای در بلاگفا را باز میکنی و میبینی چه اهنگ خوبی ،که یادت نبود قبلا کجا گوشش داده بودی! 

 

(+)

آیکون ...

 

میگن به تعداد این آیکون های یاهو و...ما حس و حال داریم ولی خیلی هاشون برای ما در قالب لغت شناخته شده نیستن! حالا این ها رو بلاگ اسکای در سیستم جدیدش گذاشته! 

دوستشون دارم!

خیال است یا واقعیت...

یک وقت هایی مرز خیال و واقعیت تشخیص نمیدم! تا حالا زیاد هم اینطوری شده ام!راه خاصی هم برای درمانش ندارم!همینطوری قاطی میشن باهم!البته هرچقدر بیشتر پای نت باشم یا فیس بوک این حس مجاز و خیال و اینها پررنگ تر میشود... 

بعد شاید بعد از یک خواب شبانه! یک اتفاق یک برنامه ی تلوزیونی یک تلفن و...برگردم به روزمره به زندگی واقعی! شاید این اتفاق زمانی برام پررنگ تر شد که دکتری گفت فلان قرص رو نخور،توهم میده به مرور زمان...هرچند دکتردیگر گفت  اصلا اینطوری نیست ...ولی خب شاید تلقین باشد ...

 

باید به خودم یاداوری کنم زندگی واقعی همین است که تصمیم گرفتم این ترم را کلاس نروم! اینکه ن امشب عروسی بوده! اینکه ف درگیر پایان نامه است ،اینکه این روزها چقدر با این دو دوست عزیزم هستم توی زنگ ها و اس ام اس ها ...اینکه دلم برای شبنم کامنت گذار تنگ شده برای تیراژه هم و برای چندنفری که قرار است هم را ببینیم!  

باید یاداوری کنم واقعیت این است که دلم میخواد وقتی پیدا شود بروم باشگاه، که دلم میخواد باخیال راحت بشینم بافتنی ببافم بی هدف، 

واقعیت همین بیرون رفتن امشب بود که چقدر خیال کردم ادمها دورند غیرقابل دسترس غیرواقعی و خارج از حس 5گانه ی لمس ..  

واقعیت همین س هست که زمینشان فروش نمیرود و چکشان برگشت خورده و امروز روزه گرفته ست ...

واقعیت همین گشت ارشاد لعنتی است که باز برگشته به ونک و میدون ولیعصر! 

واقعیت همین اسلحه های شیمیایی ست که فرود میاید روی سوریه!  

واقعیت همین "هیس،دخترها فریاد نمیزنند" شلوغ است که جلوی سینمایش صف بود امروز... 

همینکه دلم میخواهد ببینم این فیلم را ولی تنهایی ،همچنین دهلیز را ...و گذشته را ...

واقعیت همین ویزیت 30هزار تومنی دکتر است که وقتی تنها 3دقیقه پیشش هستی و دلت میخواهد بگویی ویزیت رو با وقتی که میگذاری تنظیم کن هرکس بیشتر خب ویزیت هم به همان نسبت بیشتر ... 

واقعیت همین پلاکارد بزرگی است نزدیکی های انقلاب که عکس 3کوهنورد را زده است همان ها که ماندند لای برف ...انها که هنوز فکرشان هم اتشم میزند ...  

واقعیت همین خانه ی مشیرالدوله  است که حراج شده است 12میلیارد که چقد دلم میخواست میشد روزی را طی کرد داخلش که چقد دلم میخواست بتوانم نگه دارم این مکان ها را ...که دست ما کوتاه و...

واقعیت همین دخترک فال فروش است که با همه گرم میگیرد دم رستوران ...که انروز ن را بغل کرد ...همان درختان سرسبز ولیعصرند که هی نگاه میکنم ببینم جای کدامشان خالی است همان ماشین های شاسی بلند و همان ادمی که لای اشغال ها میگردد...  

همین که امروز جواب ارشد امد و 3سال پیش خودم منتظر جواب بودم ...که چقد خوشحالم از فضای اون درس و دانشکده جداشده ام ...که تصمیمم برای ادامه ندادنش جدی است بدون اما و اگر... 

همین ادم های توی مترو که دم به ثانیه عوض میشوند و میبینی در عوض 20دقیقه 15نفر فروشنده امده ند همه سنی ...

واقعیت همان عمه ای است که تازه از امریکا برگشته و میگوید انجا سراب است میگوید هرکسی اینجاست هوای انجا دارد و هرکس انجاست هوای اینجا... 

واقعیت همین مادربزرگی است که عمه میگوید یک چشمش در اثر دیابت بیناییش را از دست داده! 

واقعیت همین مدادهای رنگی ند که هنوز تراشیدنشان حالم را جا میاورد ... 

همین لیوان چایی که چقد الان دلم میخواهد و نیست ... 

همین کاری است که دوست ندارم ، همین خستگی ست که میبردم به سمت خواب ، همین کارهایی ست که لیستشان جلویم هست ...

 

بعدا نوشت: واقعیت همین همسایه ی ...است که کف دستشویی ش را درست نمیکند و طلبکار هم هست وقتی میگویی استفاده نکن ،دارد نم میدهد به پایین ...همین دعوایی است که کردیم با این همسایه ،همین لرزش تمام بدنم هست ،همین تنفر است از او و دختر تخسش که مرا متنفر کرده از همه ی دختر بچه ها از همه ی ح......همین سردرگمی امروز من است که کشاندنم به امام زاده صالح و مترو و 7تیر ...همین استیصال است و روی busy گذاشتن خطم  که از محل کارم نتوانند تماس بگیرن  ...همین فحش هایی است که مانده ست نوک زبانم ...

بچه و بچگی!

من کلا خیلی از بچه جماعت خوشم نمیاد،مخصوصا هرچقدر بیشتر متعلق به نسل جدید باشن و هرحرکت مسخره شون نماد هوش و استعداد قلمداد بشه ،بچه هایی که فقط قدشون کوتاهه واگرنه حرفایی میزنن که پدر مادرها و نسل های پیشتر فقط انگشت به دهان میمانند و میگویند نکند اینها ادم بزرگند که فقط کوتوله باقی موندن؟! 

بچه هایی که بچگی نمیکنند ،حرفای شیرین بچه گانه نمیزنند، توی هرکاری دخالت میکنند و ...البته استثنا هم وجود دارد ولی خب کم است خیلی کم! 

 یک کتابی توی دوران تحصیل خونده بودم که گفته بود بچه های زمان خیلی قدیم و بچه های نسل خیلی جدید هیچ کدوم بچگی ندارند ،در زمان های قدیم به خاطر اینکه چنین مفهومی باب نبوده یعنی مفهوم کودکی، و تا زمانی که بچه کمی بزرگ میشده به عنوان یک نیروی کار به حساب میامده ، و از زمانی که صنعت چاپ به وجود اومده مفهوم کودکی شکل گرفته و در حال حاضر هم به دلیل ارتباطات و رسانه های افسار گسیخته مفهوم کودکی باز از بین رفته و یک جورهایی از بچه ها دزدیده شده! 

 

حالا همه ی اینها رو امروزی دارم میگم که دختر 2سال و خرده ای طبقه ی چهارم که بعد از حدودا 7سال و اینها نصیب این خانواده شده و خانواده ش رو به توهم این موضوع انداخته که عالم و ادم باید خدمت گذار و پاسخ گوی این باشند، طبق معمول  عصرها که وقت خواب و استراحت است چنان از پله ها تق تق و همراه با کلی اصوات و کلمات با معنی و بیمعنی در راهروها در گذر بوده که مامان من در رو باز میکنه و میگه "هیس" حالا فکر کنید این بچه دائما تکرار میکرده کی به ما گفته هیس!! و مادر این بچه از طبقه ی پایین مجددا عنر عنر برگشتن بالا در زدن که ببینن کدوم خانواده گفته هیس!که رسیدن به خونه ی ما که البته منم اون زمان از خواب پریدم و کلا از خجالتشون درامدم! منتها جالبه که بجای اینکه با خودشون فکرکنن چرا مردم بهشون میگن هیس و یک جورهایی اشکال رو درخودشون جستجو کنند یا تذکر بدن به بچه شون ،اومدن به ریشه یابی واژه هیس رسیدن!! 

 

الله اعلم از دست این خانواده های پر توقع و بچه های عجیبترشان !! 

 

نکات اخلاقی: 

1-خواهشا فکر نکنید چون خودتون و احیانا فامیل هایتان از بچه ی شما خوششان میاید،لزوما انها تحفه هایی هستن و مردم هم باید از بودن انها خوشحال باشند!  

2-خواهشا بچه هاتون رو برای راحتی خودتون توی پارکینگ و کوچه ول نکنید!  

3-خواهشا به بچه هاتون و احیانا خودتون ساعات ارامش و استراحت رو یاداوری کنید و همینطور واژه ی هیس رو!  

4-خواهشا برای یافتن امید و انگیزه به زندگی و همینطور سرگرمی و پیاده کردن ارزوهای خود ،ترس از رسیدن به سن 30سالگی و احیانا دیرشدن برای بچه دار شدن ،یا اینکه حالا همه بچه دارن ماهم باید بچه داشته باشیم، یا پدر و مادرمون دوست دارن نوه دار بشن ،دست به تولید بچه نزنید!  

 

کاش همه ی پدرو مادرها قبل از بچه دارشدن فقط 1بار از خودشون سوال کنن که حالا خودشون چه گلی به سرخانواده و جامعه زدن که بچه هاشون بزنن! البته خیلی از افراد واقعا اون گل رو به سرخانواده و جامعه زدن ،در نتیجه حقیقتا میبایست نسلی رو تداوم بدن ،نسلی که تا حدودی میتونن نیازهاشو براورده کنن و مسئولیت حضورش رو به عهده بگیرن !واگرنه ماجرا همین است که هرروز توی خیابون های شهر میبینم ...

وقتی که بارون میزنه ...

-آهنگ پیشنهادی (+) 

 

 

-این شبها که تکرار داستان یک شهر رو نشون میده که مال 12سال پیش هست و هنوز موضوعاش تازه تازه ست ،یکدفعه به خودت میایی میبینی چقدر اصغر فرهادی به این کشور به این جامعه به این فرهنگ خدمت کرده ، چقد مدیونشیم!... 

 

 

-گاهی به گمنامی فکر میکنم گاهی به شهرت ، 

به محبوبیت و ثروت و شهرتی که بازیگرا دارن به بهای اینها اذیت میشن وقتی همه بهشون زل میزنن نگاهشون میکنن ازادی عمل رو ازشون میگیرن نمیتونن حتی یه حراجی ساده برن یا تو کوچه پس کوچه ها بچرخن ...وقتی همه میخوان باهاشون عکس بندازن یا حتی به اون نظرسنجی ای که توی انگلیس شده بود که از هر10نفر دختر انگلیسی فقط 1نفرشون دلشون میخواست جای کیت باشن ... 

ولی خب اینروزها که مریم شفیع-ی توی زندانه به علت صفحه ی سیاســـــ ی توی فیس بوک میفهمم شاید اگر معروف تر بود یک ادم سیاسـ ی معروف بود شاید حقوق بشر  ,دکوری هم کمی پیگیر حال او و تمام زندانیای سیاسی گمنام بود:(  

 

 

-دیروز کسی در تفسیری نوشته بود مولوی میگوید وقتی قیامت است که پنهانی ها همه اشکار شوند،بر فرض مثال فکر کنید همه ی پنهانی های ادم ها رو شود ان وقت هیچ کس توان زیستن ندارد و این خود به معنای قیامت است...یاد ستار العیوب میافتم ...جز بزرگترین صفت ها...

  

-ادم ها از سن 30و خرده ای به بعد یاد زندگی های نزیسته شان میافتند همین میشود که خیلی ها استعفا میدهند،طلاق میگیرند ...مهاجرت میکنند...کاش زندگی نزیسته مان را به موقع به دادش برسیم...

 

معرفی پست مورد پسند(+)

گل ها

گلدون حسن یوسف توی اتاقم رنگ پریده و بیحال افتاده ست :( 

الان براش اهنگ غزل مرتضوی رو گذاشتم بلکه از این حال و روز بیرون آید و در حال حاضر آهو مارتیک

یکجور دیگر

یکجور دیگری میشد اگر مثلا من توی خارج به دنیا اومده بودم،شاید الان یک سگ هاسکی خوشگل کنارم بود ، کسی میگفت عشق بی شک با این هاسکی ها آفریده شده است ...