الان ساعتو نگاه کردم و به خودم گفتم آخ آخ!! که حدود ۲تا۳ساعت ست نشسته م پای نت!رفتم توی فیس-بوک عکس پروفایل و کاور رو عوض کردم!
بعد همینطوری عکس دیدم و سیو کردم بعضیاشو! من عاشقه عکسم! اینو چند ماهی هست فهمیدم! باز میگم اگه سایت یا جای خوبی که عکسهای خوبی داره بیزحمت بهم معرفیش کنید!
بعد هی خبر خوندم دیدم مشایی و رفسنجانی و ولایتی اومدن و بعد هی توی دلم خندیدم به این بازی هایی که ادم بزرگا در میارن یکوقت هایی خودشونم عین خر گیر میکنن توش! باید یکم ادم بزرگ بشه بزرگتر یکم که بالاتر قرار بگیری شاید قدت بلند تر بشه میبینی چقدر بچه گانه ست همه چی!
شده عین چندروز پیش که رفته بودم مدرسه ی پسرونه که همکار مامانم توش کار میکنه ! بعد میخواستم برم داخل مدرسه ٬زنگ تفریح بود چندتا پسر بچه مامور شده بودن نذارن بقیه ی بچه ها بیان توی دفتر! بعد یکی جلوی درو گرفته بود و بقیه هل میدادن! خیلی بامزه شده بود! از دید من! از دید من ٬ یعنی از دید ادم بزرگتری که یکوقتی خودش کوچیک بوده همسن اونها بوده ! شاید این جلوی درها برای سن ما هم جدی بوده ولی الان!
خلاصه داشتم میگفتم رفتم بالا-ترین و جاهای دیگه خبر خوندم!لایک کردم!کامنت گذاشتم و اینا!
پس فردا امتحان میان ترم زبان دارم امروز برنامه ریخته بودم بخونم !الان شد ساعت ۹! و من هنوز دارم مینویسم و سرخوشانه توی وبها قدم میزنم!
یکروزی حتما بزرگ میشم به نظرم این زبان خوندنه هم خنده دار میشه !مثل بازی این ادم کوچیک ها!
*دلم بارون میخواااد!
*یاد دوستی عزیز بخیر !
*هوس کردم هیچ کاری نداشته باشم !توی خونه ی خودم باشم! دلم میخواد اشپزی کنم و برای تعدادی مهمون خوب اشپزی کنم!سالاد شیرازی تا سالاد ماکارونی! دلم میخواد قورمه سبزی درست کنم !از این غذاهای جاافتادنی!
دلم ...
-به روزی فکر میکنم که این وب ها این نوشته ها سال های بعد خیلی بعدتر دیگه پاک شده باشه! عجیب نیست وقتی خیلی عکسهای توی وبلاگ ها و سایت ها ناپدید میشه و لینکشون کار نمیکنه!
شاید یک روزی این نوشته ها هم!
و اینها همه ش غمگین است مثل اهنگ چندوقت قبل ارغوان شاخه ی ....از علیرضا قربانی!
این درهم پیچیدگی نوشته ها را بر من ببخشایید!
نوشته ها هم عین صاحبش اشفته ست و پریشان و دلش خیلی چیزها میخواهد!
ادم باید داشته باشد یک روزهایی را که خودش برای خودش برنامه بریزد برنامه های دلی! اصلا تو بگو هوسی!
یکروزی که صبحش هوس ماساژ کنی و بروی ! حتی اگر اینقدر روزهای اخیرش از فشار سردرد مسکن خورده باشی که لمس باشی و هیچ نیازی به ماساژ نداشته باشی! ولی خب همین طی کردن وقت با خودت توی اتاقی تاریک با شمع و عود خوب است! خیلی هم خوب!
حتی وقتی بهتر میشود که شب قبلترش رفته باشی کنسرت شهرام شکوهی!
شهرام شکوهی از ان ادم هایی است که یک غم قشنگی دارند!
من از همه ی ادمهایی که یک غم قشنگی دارند خوشم میاد!
همه ی ادمهایی که زندگیشون رو میکنن ولی اون غم (که ناشی از فکری فراتر از روزمرگی هست) رو با خودشون دارن و پس زمینه ی زندگیشون هست رو خیلی دوست دارم !
بعد عصرروز بعد ماساژ٬ یک پنج شنبه عصری بشینی کف زمین و رنگ های ویترا رو بذاری کنارت با شیشه ای که الماست نتونست بشکنش یک عکس کارتونی بذاری زیر شیشه و نقاشیش کنی!
این روزها رو باید زیاد کرد تو زندگی!
این روزهایی که نفست هستن برای روزهای اینده! روزهایی که باید کارایی بکنی که دوستشون نداری!
یکروزی توی یک کتابی گفته بود از کودک درونتون سوال کنید اسمش چیه ! با دست راست سوال کنید و با دست چپ جواب بگیرید!
اولین اسمی که دخترک کوچولوی درون من جواب داد بهش گفت اسمش یلدا ست!
حالا همه ی این کارها رو میکنم برای یلدای درونم!
کسی هست مرا ببرد اینجا و بعد گمم کند؟
خانوم روی دستکتاپ کلاه به دست با دامن گل گلی وایستاده و دلش میخواهد برود یک جای سبز! یک جای بارانی ...
دارم نوایی نوایی رو گوش میدم!
دیشب به خودم گفتم کلاس امروز صبح رو نمیرم و میخوابم ! از این خستگی ها که دلم میخواد از ۴طرف بدنم را بکشند تا رسما برگردد سرجایش ! تمام بدنم منقبض شده انگار!
صبح که ساعت۸و نیم شد چشمم رو باز کردم و بعد بستم شد۹و۳۰دیدم کلی زنگ خورده گوشیم و منم که کلا روی سایلنتم! بیدار شدم و زنگ زدم به شماره ها و گفتن بدو بیا جلسه است دیگه عین برق خودمو رسوندم و بعدشم قرار بود برم مدرسه ی یکی از همکارای مامانم یکم کمکشون کنم!
مدرسه ی پسرونه ای که تا به حال داخلش نرفته بودم! واقعا وحشتناک بود! پسرهای پیش دبستانی تا سال ششم دبستان! همه جور قد و هیکلی توشون پیدا میشد! بعد یه سر هم رفتم پیش پیش دبستانی ها که معلمشون رفته بود مراقبشون باشم کلی پسربچه ی کوچیک بانمک ولی ذاتا شیطون بودن! تقریبا اکثرشون طبیعی بودن و یکم شیطونی طبیعی بود ولی بعضی هاشون ذاتا شر بودن!و همین که میان و هی لگد میزنن به بچه های دیگه! رسما دستشو گرفته بودم که نره بزنه بچه های دیگه!
طبیعتا تا زمانی که به بچه ها زیادی بها داده نشه و
یا به خاطر مشکل کوچیکی که دارن از طرف دیگه بهشون محبت زیادی نشه(مثلا این بچه عینکی بود که به نسبت سنش هم خیلی شماره ی چشمش بالا بود ولی این اصلا دلیل نمیشه ما به خاطر این مشکلی که طرف داره از طرف دیگه زیادی بها بدیم بهش و ...)
یا اینکه بعضی بچه ها طبعا تحت تاثیر محیط خشن زندگیشون قرار میگیرن و کاری از دستشون برنمیاد در محیط دیگه جبران میکنن و این میشه که محیط برای بچه های عادی ناامن میشه!
ولی در کل فهمیدم من ادم این کار نیستم ! من هی خودم را و جایی از وجودم رو میان بچه هایی که دعوا میکنن یا مورد دعوا قرار میگیرن و برای جبرانش التماس میکنن و قسم و ایه میخورن! ؛ جا میذارم!
خودم را حتی میان دعوای بزرگترها! میان دعوای ادم ها توی خیابون جا میذارم!
فکر نمیکردم این قدر حساس باشم نسبت به این دعواها!
هرشغلی که باشد هر شغلی که داشته باشم باید در طی روز یک وقتی برای خودم داشته باشم!
یک وقتی که اهنگ گوش کنم!
یک وقتی که کتاب بخونم!
یک وقتی که نت بیام! ایمیل چک کنم و وب خونی کنم!
یک وقتی که فکر کنم به رنگ ها! به ادم ها به تولدشون! به نقاشی ها به ...
برای گذاشتن برخی پست ها ،کامنتها و ..ادم باید یک حال خاصی داشته باشد نه غمگینی نه شادی یک حسی که واقعی باشد یک حسی که ناشی نباشد از یک نعشگی,مستی ,خماری, حتی سرخوشی...
دارم کتاب رازهایی درباره ی زندگی از باربارا انجلیس میخونم ؛ نه حالا که حداقل یکی دوسال است کتابهای روانشناسی عمومی این تییپی رو میخونم که قطعا اصالتی جدا از این حرفای روانشناسی روزمره و معمولی دارد!
نه تنها این کتاب که بعضی از کتابها مثل زمینی نو،4اثر از اسکاول شین، چشم دل بگشا و...هرکدامشان من را رساندند به یک جایی که کتاب را وسط خواندنم ببندمو و فکر کنم چرا این طوری فکر نکردم؟ باید اینطوری فکر کنم؟ کدوم واقعیند؟
بد که نه ولی سخت است این روزهایی که ادم گم میشود و سردرگم از کل دنیایش!
به قصد نوشتن چیزهای دیگری اومدم ولی یادم نمیاد ! فعلا فقط دوتا سوال دارم؟
1) چطوری میشه هدر بلاگ اسکای رو عوض کرد؟
2) اردیبهشت واقعی رو کجای تهران میشه پیدا کرد؟ کجا؟کدوم خیابون؟