۱) امروز یاد استادی کردم یادی که همراه با حب نبود ! عصری توی فیس-بوک دیدم این خبر را!
حقیقتا هم جا خوردم و هم بسیار ناراحت شدم که استادمان که حالا تنها یک پاراگراف از سال تولد و مرگ و مریضی اش خبر میدهد رفته است برای همیشه!
دکتر صدیق سروستانی حقیقتا استادی با تجربه ی فراوان و هم چنین درک شرایط اجتماعی بالا بود!
بعد از اینکه بازنشستگی اجباری اش کردند وب نویسی رو شروع کرد بعد هکش کردند و بعد حالا میبینم که رفته است آرام ُ بی صدا...
۲)این پاراگراف پایینی رو قبول دارم به شدت!
باید یکبار به خاطر همه چیز گریه کرد.آن قدر که اشک ها خشک شوند،
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد.
به چیز دیگری فکر کرد...
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد!
(برگرفته از کتاب : من او را دوست داشتم اثر آنا گاوالدا)
۳)در راستای پاراگراف بالایی فکر میکنم باید اساسا یکبار دفن کرد خاطرات ادم هایی که باید بروند و رفتن جز ذاتشان هست! رفتنی که به معنای رفتن است نه مردن!
یکوقت هایی که ادم حالش روبراه نیست خودش را وصل میکند به تاریخ ها به روزها به اتفاقات ؛ مثلا میگوید از فلان روز طبق برنامه پیش میروم! مثلا بعد از امدن و رفتن مهمان ها! بعد از دیدن فلان دوست و یا بعد از فلان امتحان ...
حالا من خودم را وصل کرده ام به تاریخی که قرار است قفسه ی چوبی ای که هفته ی پیش سفارش دادیم را بیاورند و هی انها به تاخیر میاندازند و امروز و فردا میکنند!
نمیدانند اینجا یک نفر منتظر است حالش خوب شود!
و حالش وصل است به قفسه ای که قرار است بهم ریختگی اتاق را کمی مثل بهم ریختگی خودش سامان دهد!
بیاورید ان قفسه ی لعنتی را!
نمیدانم برایتان پیش امده است یا نه! اینکه تولد کسی را زودتر از هرکسی به محض اینکه عقربه ها ساعت ۱۲شب را رد میکنند تبریک گویید! و طرف هیچ وقت تبریک شما به دستش نرسد! یا تبریکتان را نخواند! یا خلاصه یکجوری متوجه نشود!
همچین چیز جالبی نیست! درد دارد فقط! خیلی هم.
گاهی شده است که بعضی از کتابها را فقط به خاطر اسمشان خریدم مثل یک جای امن!
شاید دلم میخواست یک جای امنی توی نوشته و کتاب بود که وقتی حالت بد بود فرار میکردی به سمتش و میتوانستی پناه بگیری لابه لای خط هایش !
دلم میخواست وقتی ویران می ایی رو میخوندم لابه لای صفحه هایش درک میشدم که چقدر ویرانم!
چقدر روزهایی داشته ام که سرگذشتی جز ویرانی روی سرم نداشته است!
دلم میخواست برو ولگردی کن رفیق! کمی ارامم میکرد و حالم را چون اسمش خوب میکرد!
امروز یادم میماند تا ابد شاید !
دلم میخواست میفهمیدم ...
دلم میخواهد همین اهنگ بنیامین ( تو که یه کیف به روی دوشت ! من یک کوله روی پشتم ...) تا ابد بیایید زیر متن اشک های بی ربطم!
...
یک وقت هایی باید یک چیزی باشد که آدم را وصل کند به دنیا ، یکروزهایی که میافتی توی دور که چی ؟ که چی ؟ های دنیا !
روزهایی که نیست کسی که برایت اسمان و ریسمان ببافد که این درست است و آن ! روزهایی که کسی نیست که بیاوردت بیرون از این دور باطل!
این روزها که گفتم تنها عکس ها /اهنگ ها/نوشته ها و گاهی فیلم ها میتوانند مرا نجات دهنددددد!
و حالا آهنگ "بی تو " امیر عظیمی ...
بی تو با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم ...
دیروز فهمیدم من عاشق تهرانم ! همین ...
یکروزهایی میاید که تمام میشود خیال بافی هایت با ادم هایی که مال تو نیستند! و چه روز مبارکی است.
یکوقتی بود که من آدمِ شب بودم یعنی از شبها لذت میبردم خیال بود گیرم توهم گاهی! مینوشتم و میخوندم و خلاصه لذتی بود برایم در شب!
تازگی ها شب ها کمی پای نتم بعد هم میروم میخوابم! یعنی فکر نمیکنم! فکر ها را مجال آمدن و رفتن نمیدهم ...
چندوقتی هست که برنامه های طول هفته را مینویسم روی تقویم با روز و تاریخ و اینها بعد کل هفته رو مینویسم حتی گاهی روزبه روز اضافه میکنم! این کار خوبی اش این است که هی آدم نمیگوید فلان کار یادم رفت و اینها ! از طرفی هم اینقدر سرت را شلوغ میکند که دیگر به فایده ی وجودی و ارزشی خودت توجه نمیکنی بعد کمتر در میان جملاتت میاید (که چی؟)
بعد شب ها اینقدر که روزش کار کرده ای و رفته ای و امده ای دیگر خستگی مجالت نمیدهد و درجا میخوابی!
اتفاقا از این سبک زندگی هم بدم نمیاد که برنامه های روزانه رو مینویسم و یکجورهایی تکلیفم با زندگی که نه ؛ ولی با روزهایم مشخص است ...
روزهای که صبح کار دارم و میخوام بزنم بیرون ؛ بیدار که میشوم به جای فکر به اینکه کاش امروز تعطیل بود و کاش کلاس نداشتم و کاش ... به جایش بلند میشوم ! فکر ها مرا از پا در میاورند! به خاطر همین فهمیده ام من ادم عملی(بر مفهوم این که باید عمل کنم و یکجورهایی مخالف نظری است) هستم !
درنتیجه اینطوری حالم بهتر است گذشته که هیچ ! کلهم به اینده هم خیلی فکر نمیکنم!
اینروزها هم شدیدا مشغول کارهای فارغ التحصیلی هستم و هی پله هست که بالا میروم و پایین...
دلم تعطیلی میخواهد شدیدا ! به خاطر این موضوع هم که شده شدیدا عید رو منتظرم!
هرچند همیشه چندروز قبل از عید رو دوست دارم تا خودش را.
همینها فعلا
ممنونم از شبنم و اقاقیا...
دلم یک عاشقانه ی آرام میخواهد..
یک عاشقانه ای که واقعی باشد برای خودم نه برای کس دیگری بعد مجازی نباشد بعدخودم را نیایم بگذارم جای فیلم ها و کتابها و ادم های وبلاگی
یعنی این انتظار زیادی است؟
چقدر از روزهای اول وب نویسی از ۸۷ به بعد دور شده ام ! از خبر نویسی ها و سیاسی نویسی !من ۴سال است گذشته است روزگارم ...
من کدامم؟!
لاک رو دوست دارم حتی اگر لاک های کمرنگ و هم رنگ ناخن ها و پوست دست باشد-حتی اگر نگاه ها خیره شوند یا رویش فرود آیند و سنگینی کنند...
لاکی که اگر نماز نمیخوندم فکر کنم همیشه به دستم بود!
دلم برای تمام رنگ لاکهایی که نزده ام تنگ شده...
خونه تکونی خوبه ! وقتی کلی وسیله رو میریزی بیرون و کلیشو بی تعلق میندازی دور و مرتب میچینی! اینقدر که صبح وقتی بیدار میشی به ذوق مرتب کردنش بلند میشی! بی انکه بفهمی هنوز نت نرفتی !
تازگی ها دور میریزم خیلی چیزا رو - بیتعلق-کاش میشد بعضی خاطرات هم همینطوری ریخت دور...