دیشب نورا فیلتر شد و من براش نوشتم :تبریک! خب نورا خیلی سیاسی تر از من مینوشت! ولی الان دیدم خودم هم فیلتر شدم!!
فکرکنننن ۴مین وبم هم الان دیدم فیلترررر شده!
الان برق از سرم کامل پرید
حس بدیه در حالی که شاید جز افتخارات یک وبلاگ باشه ولی درکل مثل این میماند که در خانه ی خودت میروی و کلید بهش نمیچرخد ...و انگار یک خدا نشناسی امده نشسته توی خانه ت !
حواسم هی میرود پی یک چیزهایی ...
این چندروز اخیر رو که بهش فکر میکنم میبینم خیلی کم فکر کرده ام به زندگی و درست بودنش و اینها! و اینکه چرا اینطوری فکر نکرده ام برمیگردد به مهمانی که شنبه شب امده بود و من از صبح تا ساعت۴ش به جای کلاس زبان و نمیدانم کارم رفته بودم با دوستی توی پارک ملت و بعدش برج سایه! و بعد مانتوفروشیا رو گشتن و اینکه نورا گفت تیپت رو باید کمی عوض کنی شاید،شاید برگردد به حال شنبه روزم که فکر میکردم رها شده ام با حرفایی که هرچند ۱۲صفحه بود و من موقع سیو کردنش نمیدانم چه کرده بودم که فقط ۳صفحه ش نوشته بود! شاید برگردد به کامنت نصفه نیمه ی نامفهومم شاید هم به پاسخ مورد انتظارش! شاید برگردد به ظرفهایی که شستم و مامان طبق معمول نگفت بیا کنار! شاید برگردد به خرید یکشنبه از رفاه که کمی مثلا خرید مایحتاج خانه بود ! شاید برگردد به سیستمم که نمیدونم چرا نه توی فیس بوک میرفت نه دیگر جاهایی مثل جیمیل و گوگل و اینها و من از طریق لپ تاپ خواهرم میرفتم و هیچ هم به دلم نمینشست! شاید برگردد به باشگاهی که قرار است ثبت نام کنم و هی عقب میاندازم! یا به مشاوری که فردا میخوام برم و راه دورش!
شاید برگردد به هوسی که کرده ام به کیک پختن! شاید برگردد به مانتو خریدن امروزم! شاید به حساب کتاب کردن هایم تا اخر برج! شاید هم به انبوه کارهایی که مانده در ارتباط با کارم! کی میداند اصلا شاید برگردد به برنامه ی شب نیمه ی شعبان که برای مجددا کارم ساعت ۱۰رفتیم مجلسی و نذری به دست برگشتیم!
شاید برگردد به تلوزیون دیدن هایم به استوری خواندنم! به مرتب کردن کمد لباس ها و کمی دورانداختن وسایل اضافی!
یک جای کار میلنگد که من الان دارم اینها را مینویسم!
یک جای کار میلنگد که من اینجا اینچنین دلتنگ مینویسم!
میدانید زمان میبرد! زمان میبرد که ادم یکروزی که تمام قد ایستاده ست در مقابل وظایف این زندگی ِ عرفی٬ آن هم هرروز٬کوتاه بیاید و بعد دست دوستش را بگیرد باهم به جای کلاس زبان٬بروند پارک ملت!
زمان میبرد ادم هی فکر نکند توی این دنیا وظیفه ای دارد ! رسالتی ؟! هدفی!؟ و...زمان میبرد ادم فکر کند هرکاری که اگر خودش انجام ندهد و دیگری مجبور است ان کار را انجام دهد٬ بهش میگویند کار! (حتی شده اگر آن کار معمولی و ساده بردن زباله های خانه تا سطل اشغال باشد! )
زمان میبرد ادم برای دل خودش بنویسد و توی رودربایستی دیگران قرار نگیرد و گاهی از احساساتش بنویسد حتی از کف نیازیهایش!
زمان میبرد ادم کنار بیاید با ادم هایی که لینکت را خودشان اضافه میکنند و بعد خودشان لینک وبلاگت را برمیدارند! ادم هایی که خودشان ادت میکنند توی فیس-بوک و خودشان ریمووت میکنند!
زمان میبرد با ادم ها کنار بیایی و بعد یک روزی فکر کنی این ادم هایی که اکثرا یک کلیت یکسان دارند با ویژگی های ظاهری مشابه و نیازهای مشترک ٬ کسانی هستند مثل مثل ِ تو با همان بدبختی های مشابه ی انسانی! و اینطور میشود که دیگر سر کرایه ی تاکسی ۵۰تا ۵۰۰تومان خیلی بحثی نمیکنی!
زمان میبرد ادم بتواند با غم درونش کنار بیاید موهایش را رنگ کند و لباس های رنگی بپوشد و با مدادرنگی هایش ور برود!
زمان میبرد ادم برسد به روزی که فکر کند ما ادم هایی نیستیم که میبایست مثل یک متبحر سیرک بلامنازع و پشت سرهم ظرفهای چینی را بندازیم بالا نه یکی نه دوتا که چندتا! بعد حواسمان به جای اسمان دیدن برود پی چرخاندن بلاقطع این ظرفها!
که میشوند مثال درس و کار و ازدواج و ...که همه ش فکر میکنیم باید پرفکت و عالی باشد مگر اینکه ظرفی بیفتد و بشکند...
زمان میبرد ادم کنار بیاید با فضاهای خالی زندگیش که دائما فکر میکند باید پرشان کند هرروزززز
*خواندن کتاب چطور به اینجا رسیدم٬ از باربارا دی انجلیس با ترجمه ی فرزام حبیبی پیشنهاد میشود! شدیدا!
دوروزه نه ایمیلم باز میشه نه فیس بوک! یا اینکه هم نت رو دیروز تمدید کردم و هم فیلشکن رو!
دوروزه انگار از کل دنیا عقبم و دورم!
بده این بی خبری های ناخواسته!
شاید نورا درست میگه که باید تیپمو عوض کنم و باید از این سبک ساده پوشی و اداره پوشی بیرون بیام!
شاید باید دیروز به جای کفش بی پاشنه ی طرح لی میبایست اون کفش یکم پاشنه دار زرد رو انتخاب میکردم !
بعد باید به جای این مانتوهای ساده ی معمولی میرفتم اون پانچوی طرح سنتی ۸۵تومنی رو میخریدم!
شاید٬باید به جای این ضدافتابی که میزنم به صورتم در کنارش رژگونه و ریمل و خط چشم رو هم به ارایشم اضافه بکنم!
شاید میبایست به جای این کیف های پرجا و بزرگ با رنگ های تیره یکم کیف های رنگی تر بخرم!
آخه فقط ظاهررو عوض کردن نیست! یکچیزی باید از درون به ادم بگه سختت نباشه پوشیدن رنگ های شاد! فکرنکنی با این لباس ها نمیشه رفت به سر کار و نمیدونم ادارات دولتی!
شاید باید عوض بشه! حتی درونم!
امروز 12صفحه وورد نوشتم و بعد سیو کردم تو چندجا و بعد الان نگاه میکنم نصفش فقط سیو شده! از 4هزار و خرده ای کلمه حدود 700کلمه ش سیو شده و این وحشتناکه !!
هیچ کس نمیتونه حالمو بفهمه چون یک متن معمولی قابل دسترس نبود! یک نوشته ای که تمام خاطرات و تجربه های 4سال گذشته ی ادم رو نشون میده!
الان گوگل کار نمیکنه! الان حالم اینقدر بده که هیچ کاری نمیتونم بکنم ! الان زنگ زدم به این شماره هایی که تعمیرکامپیوتر هستن و از دقیقه ای 500تومن حالا رسیدن به 850 و مخصوصا چندثانیه ی اول جواب نمیدن تا بیشتر برای ادم پول بیفته ! و به طرف گفتم روی وورد نوشته م اینطوری شده گفت فلان نرم افزار رو وصل کن و باز به ما زنگ بزن که ما صفحه ی تو رو داشته باشیم و بتونیم ببینیم و گفتم ممکن است صفحه م برگرده گفت تو کامپیوتر هیچچی غیر ممکن نیست ! ولی من این نرم افزارو دانلود نمیکنم چون دوست ندارم صفحه ی وورد خصوصیم جلوی یک نفر دیگه هم باز بشه ! ترجیح میدم فکر کنم خدا خواسته من این متنو نفرستم! ترجیح میدم فکر کنم وقتی این همه سعی به سیو شدنش داشتم و حالا نشده حتما حکمتی توش هست!
فردا کلاس زبان دارم ولی ترجیح میدم نرم و فقط به بهانه ش بزنم از خونه بیرون ! برممممممم گم بشم توی این خیابون هایییییییییییی شهررررررررر
با حرفهایی که قرار بود با نوشتنشون احساس رهایی کنم حالا هرلحظه بیشتر توی گره کورها گیر کردمممممم!
همین الان در یک حرکت انتحاری کل اس ام اس و اینباکس گوشیم رو دیلیت کردم!!
دعا کنید رها بشمممم !
اهنگ بی وقفه میخواند امروز بی دلیل زود از خواب پاشدم و خوابم میاید!لاک های سرخابی کمی غریبی میکنند با دست هایم!
حالم مثل وقت هایی است که ادم ها کارهایشان خیلی دست خودشان نیست انگار یک مستی ای چیزی باشد دلم میخواهد فکر کنم اخر دنیاست و من ان وقت دوست دارم چه طوری زندگی کنم! ...
بهتر است بروم کمی بخوابم تا کارهایی نکنم که بعد به پشیمانی ختم شود
یک وقت هایی ادم باید فاصله بگیرد از ادم ها از خودش از نوشته ها از دنیای مجازی از کتابها...
حالا این را داشته باشید !
امروز و همین الان یک لیست بلند بالایی نوشتم از چیزهایی که اخیرا خریدم و اصلا اصلا هم لازم نبوده اند! نمونه ی واقعی هوس! نمونه ی واقعی خریدی بی فکر فقط از روی رنگ و عکس خوشگل و نمیدانم این مسائل ظاهری!
کمی دارم جلوی خودم را میگیرم! وقتی میروم دکه ی روزنامه فروشی ها هی مجلات دکوراسیون خوش رنگ و لعاب را که حاوی صرفا چندتا عکس خوشگلند که توی نت به وفور یافت میشود را نخرم!
یا هی عین بچه ها هرمغازه ای که پر از خنزل پنزل بود و چیزهای رنگی داشت بار نکنم بیاورم خانه!
هی لاک و کاغذکادو و وسایل لوازم التحریر اضافی جمع نکنم!
یک وقتهایی که نگاه میکنم به سرتا پای این اتاق حدودا ۱۰متری میبینم کلی اسباب و وسایل اضافی دارد که فقط مانع نفس کشیدن ادم میشوند!
دلم میخواد خیلی هاشو بریزم بیرون ! میدونید من به انرژی و اینا اعتقاد دارم به اینکه در باید کاملا باز بشه و پشتش پر از وسیله نباشه که راه برای رفت و امد هوا باز باشه!
ولی خب ادم موقع دور انداختنش یک حس بدی دارد! فکر میکند خب سالم است حیف است برود کنار کلی وسیله ی بی سرانجام!
کاش جایی بود میشد هرچه را میخواهی بدهی و بعد درازایش چیزی بگیری یک جور مبادله ی پایاپای انگار!
یک وقتهایی که فکر میکنم به رفتن به چمدان بستن ٬ انوقت است که متوجه میشوم کلی وسیله ی بیهوده دارم !
دائما توی فکرم این تصویر هست که ادمی که میخواهد با بالن برود بالا برود بالای بالا ٬ باید هرلحظه از وسایل داخل بالن رو بیندازد بیرون تا بتواند عزیمت کرد به بالاتر ...
دلم میخواهد از شر -این وسیله های خوشگل و خوش اب و رنگ را که لذت بصری شان بیشتر از ملکیتشان بوده -زودتر رها شوم!!