امدنت ...

هر انسانی با سرنوشت خاصی به دنیا پا می نهد،
باید وظیفه ای را به انجام برساند،
پیامی را برساند،
کاری را به پایان برد.
نه!!!

آمدنت تصادفی نیست!
آمدنت مقصودی را به دنبال دارد،
هدفی فرا راه توست!
کل را اراده بر این است که،
کاری با دستان تو به جایی برساند!
انسان خلاق پا به جهان می گذارد و به زیبایی جهان می افزاید.
ترانه ای اینجا،
نقاشی دیگری آنجا،
او با وجود خود رقص جهان را موزون تر می سازد.
لذت را افزون،
عشق را ژرف تر و مکاشفه را نیکو تر پیش می برد.
و آنگاه که این جهان را ترک میگوید،
جهانی زیباتر از خود به جای نهاده است.
آفریننده باش!
اینکه اکنون چه میکنی مهم نیست،
از بسیاری از کارها گریزی نیست،
اما هر کاری را با آفرینندگی ، با دل و جان پیش ببر!
آنگاه کار تو خود نیایش خواهد بود! 

 

 

این رو جایی خوندم خوشم اومد

جهان بینی...

گاهی وقت ها دست به حرکات انتحاری میزنم مثلا الان کلی از وب هایی که توی بلاگفا و بلاگ اسکای معلوم میشد آپ میکنند رو حذف کردم چون به نظر من وب نویسی یه کاره اگر هرروزه نباشه یه کار چندروز یکباری هست بالاخره اینکه طرف بره بعد ۲-۳هفته بعد یادش بیفته بنویسه خیلی بد روالی است ! 

 

یکوقت هایی یک سن هایی آدم فکر میکنه باید جدی تر به زندگی نگاه کنه به قول کسی انگار دور ریز زندگی آدم باید کم بشه ! 

 

چندروز پیش داشتم فکر میکردم خیلی عجله ای برای مردن ندارم نه اینکه همه چی عالی و اینها باشد نه اینکه ادم هیچ نیازی نداشته باشد هیچ مشکلی نباشد صرفا به این دلیل که آدم برود زیر خاک که چه شود؟!  

خب آدم خسته میشود اینهمه سال زیر خاک! (یعنی  الان متوجه ی جهان بینی من شدید دیگه؟!)

...

۵شنبه ها علی الخصوص شبهایش رو خیلی دوست دارم حس اینکه صبح نمیخوای زود بلند شی ُ یکروزت میتونه مال خودت باشه حس خوبیه! 

---------- 

دلم میخواد همین روزها یک وقتی فرصت کنم برگردم به خودم و به خواسته هام! اینکه آدم باخودش فکر کنه چی میخواد و داره به کدوم سمت میره ؟! این وقتها رو دوست دارم ! 

---------- 

 

 

روزنامه نگاران و ... 

 

 

*پیشنهاد عالییییییییی (+)

دل خواستنی ها

دلم میخواست به جای این زبان و کار و اینها دور وبرم پر بود از رنگ های ویترایی که الان خدا تومن شده است هررنگش:(  

دلم میخواست روزهای تعطیل بی دغدغه مینشستم و کتاب میخوندم! 

دلم میخواست آینده کمی وضوح بیشتری داشت و من هم انگیزه ی بیشتری! 

دلم میخواست این ۳شنبه ی وسط تعطیل کمی بوی عید میگرفت و اینقدر شبیه عصرهای جمعه نبود! 

دلم میخواست کلا ما آدم های راضی تر و خوشحالتری میبودیم! 

دلم میخواست ...

همین ها

فکر میکنیم مسافرت لازمم ! خیلی هم ! ولی نه وقت خیلی دارم نه دوست پایه ای! 

اواخر سال رو دوست ندارم انگار باید بدویی ! بعدش هم انگار باید از نو شروع کنی ! به خاطر همین ترجیح میدم کار عقب مونده ای در سال نمونه و این احساس بهتر بشه! 

 

 

دلم برف بازی میخوواد 

 

 

*طبق معمول روز ولنتاین کسی رو نداریم بهش کادو بدیم و ایضا بگیریم!

بیا

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

                   صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

 

 

از لابلای فصل های نمایش

                               بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من.

 

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

             به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

 

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

*

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

       " خُب،

                نقشت این بود! 

 

گروس عبدالملکیان

خداحافظی با کافه پراگ

اینجا 

 

 

 

حیف شد ... 

لعنت به من که قرار بود یبار دیگه برم این کافه و هی عقب انداختم و ناگهان چقدر زود ، دیر...